






























تمام را ه ها را به سوي جاده تنهايي مي پويم و در اضطراب گلبوته هاي جدايي چشمانم را به سوي صداقت پروانه هاي شهر عشق آزين مي بندم . به تو فكر مي كنم كه چگونه در گلزار وجودم آشنايي كردي و بر تار و پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودي پس باورم كن كه به وسعت دريا و به اندازه ي زيبايي چشمانت هنوز در من شمعي روشن است و من در انتهاي غروب ، نگاهم را به سوي مشرق چشمانت دوخته ام تا مگر بازتاب صداقتمان به دستان تو تجلي كند .
كوه با نخستين سنگ ها شكل مي گيرد ، طولاني ترين راه ها با اولين قدم آغاز مي شود و انسان با نخستين دست اما من ، با اولين نگاه تو آغاز شدم پس اي روح سبز باران در امتداد رگ هاي خشكيده ام ببار ، باور كن با وجود تو زمستان بوي بهار مي دهد و با ياري دستان تو گلها ، نسيم روح بخش ياد تو را در وجودم زمزمه مي كنند .
اي كاش مي توانستم قطره قطره خون رگان خود را جاري سازم و اين مردم را به شهري از شهرهاي محبت مي بردم تا ببينند خورشيدشان كجاست و ياري ام كنند . عزيزا ، عزيزا وقتي اميد و ياس با هم برابر باشند ، زندگي چه معنايي دارد؟!! چه لذتي خواهد داشت ؟!!
ورق كه سياه باشد ، قلم را ياراي جولان بر عرصه ي كاغذ نيست ، چه بگويم و چه بنويسم كه كلمات گنجايش بيان محبت تو را ندارند و من به سوي هر كلمه اي كه مي روم از دستانم مي گريزي ، ولي با اين همه ، همين كلمات شكسته ، بسته را كنار هم مي گذارم و اميدوارم بتوانم ذره اي از بسيارت ، و اندكي از سرشارت را سپاسگذار باشم...

























حباب قصه ها....
همه جا داد مي زنم
اسمتو فرياد مي زنم
تا بياي تو قصه هام
بشي رنگين كمون آسمونام
بشي بارون چشام
بريزي رو گونه هام
غم بره از تو نگام
شادي و يك آسمون مهر و وفا ،
جا بگيره توي مستطيل حسرت و وفام
مي خوام عاشق بمونم
دعا كن بدون چشمات بتونم
اين همه ستاره ها رو بشمرم
تا كه آخر بتونم پر بكشم
روي سر مشق دلت خط بكشم ،
خطي كه ياد منو تو دلت حك بكنه
تا بشم اسير زندون دلت
تا هميشه خاطرم ، توي ذهنت تا ابد جا بمونه !





























بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ،
