تبليغاتX
به نام او که یادش ترنم عارفانه زندگیست ::
به نام او که یادش ترنم عارفانه زندگیست
.: ღ♥ღتقدیم به تک ستاره ی آسمان تنهایی امღ♥ღ :.

تمام را ه ها را به سوي جاده تنهايي مي پويم و در اضطراب گلبوته هاي جدايي چشمانم را به سوي صداقت  پروانه هاي شهر عشق  آزين مي بندم . به تو فكر مي كنم كه چگونه در گلزار وجودم آشنايي كردي و بر تار و پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودي پس باورم كن كه به وسعت دريا و به اندازه ي زيبايي چشمانت هنوز در من شمعي روشن است  و من در انتهاي غروب ، نگاهم را به سوي مشرق  چشمانت دوخته ام تا مگر بازتاب صداقتمان به دستان تو تجلي كند .

كوه با نخستين سنگ ها شكل مي گيرد ، طولاني ترين راه ها با اولين قدم آغاز مي شود و انسان با نخستين دست اما من ، با اولين نگاه تو آغاز شدم پس اي روح سبز باران در امتداد رگ هاي خشكيده ام ببار ، باور كن با وجود تو زمستان بوي بهار مي دهد و با ياري دستان تو گلها ، نسيم روح بخش ياد تو را در وجودم زمزمه مي كنند .

اي كاش مي توانستم قطره قطره خون رگان خود را جاري سازم و اين مردم را به شهري از شهرهاي محبت مي بردم تا ببينند خورشيدشان كجاست و ياري ام كنند . عزيزا ، عزيزا وقتي اميد و ياس با هم برابر باشند ، زندگي چه معنايي دارد؟!! چه لذتي خواهد داشت ؟!!

ورق كه سياه باشد ، قلم را ياراي جولان بر عرصه ي كاغذ نيست ، چه بگويم و چه بنويسم كه كلمات گنجايش بيان محبت تو را ندارند و من به سوي هر كلمه اي كه مي روم از دستانم مي گريزي ، ولي با اين همه ، همين كلمات شكسته ، بسته را كنار هم مي گذارم و اميدوارم بتوانم ذره اي از بسيارت ، و اندكي از سرشارت را سپاسگذار باشم...

 

 

 

حباب  قصه ها....

همه جا داد مي زنم

اسمتو فرياد مي زنم

تا بياي تو قصه هام

بشي رنگين كمون آسمونام

بشي بارون چشام

بريزي رو گونه هام

غم بره از تو نگام

شادي و يك آسمون مهر و وفا ،

جا بگيره توي مستطيل حسرت و وفام

مي خوام عاشق بمونم

دعا كن بدون چشمات بتونم

اين همه ستاره ها رو بشمرم

تا كه آخر بتونم پر بكشم

روي سر مشق دلت خط بكشم ،

خطي كه ياد منو تو دلت حك بكنه

تا بشم اسير زندون دلت

تا هميشه خاطرم ، توي ذهنت  تا ابد جا بمونه !

 

|+|
نوشته شده توسط نرگس در جمعه چهارم دی 1388 و ساعت 23:8
.: 27ღ♥ღ تیر روز تولد عشقمهღ♥ღ :.

 

 

             

  امروز روز قشنگ ترين بهونه ي زندگی من،

  روز تولد تك گل سرخ زندگي من

چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي!
تولدت مبارک...
 
 
 
  

نگاهم كن ....

آرام آرام مي آيد

تولد زيبايي از جنس نور

تولد عشق

آري

يادم هست !

آن روز كه چشم

به دنياي پوچ آدم ها باز كردي

چشمان تيره من

به دنبال نگاه زيباي تو بود

و قلب پاك تو انگار با من بود

و صدايي كه در گوش آسمان مي پيچد

زيبايي ، پاك چون فرشته ها

به زمين هديه شد

و من آرام گريستم

انگار ميدانستم كه لايق روح بزرگ تو نيستم

و ميدانستم كه نگاهت

روزي خرابم مي كند...

شب تولد تو بود و من

ترانه هاي قلب عاشق خويش را

تقديم سال هاي تنهايي تو مي كنم

تولدت مبارك

عاشقانه دوستت دارم تا ابد

حتي اگر قرار باشد

 شبي بي چراغ ، در حسرت يافتنت

 تمام پس كوچه ها را

  زير باران ، قدم بزنم.

 

 

در همه عالم گشتم و عاشق نشدم تو چه بودی كه تو را دیدم و دیوانه شدم
 
 
   
 
|+|
نوشته شده توسط نرگس در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 11:18
.: آپ آخر :.

   

 خدایا !

با خورشید می نویسم  با ابر می گریم ، با ستاره درخشان می شوم .

خدایا ، ای تنها موجود بی نیاز ، به درگاهت آمده ام تا وجود تو مرا همراهی کند .

خدایا ، این انسان که تو او را آفریدی ، نیازمند توست ، او را یاری ده که جز تو پناهی و تکیه گاهی برایش نیست .

خدایا ، هستی ام به تو ریشه دارد ، مرا از هستی ام که خود عطا کرده ای دور مگردان .

خدایا ، سکوت صحرا را با نغمه ی بلبلکان شادباش می دهم ...

خدایا ، امیدم را ناامید مگردان .

خدایا از شفق آسمانت به طلوع سپیده پناه می برم تا زندگی ام جلای محبت گیرد.  

 

 

 

 

آنچه را كه كرم ابريشم پايان دنيا مي پندارد ، از نظر پروانه آغاز زندگي است !

اين است نهايت زندگي . پيله اي به دور خود تنيده ام . پيله اي به نام زندگي ، هر روز تاري و پودي ، هر روز مي بافمش . در بندم و گويي آزادم . هر تاري يك خاطر و هر پودي يك خاطره . تارهايي ظريف . يك روز اين طرف ، روز ديگر آن طرف . انقدر مشغولم كه گويي زندگي اينست . مي بافمش به رنگ ، مي بافمش به ناز و اينست زندگي ، گره اي در هم و تنيده به هم ؛ تاری و پودی ... هر روز سنگین تر ... هر روز پیچیده تر ... حرکت سخت تر ...

می بافم و می بافم ، گره ای باز می کنم و .... باز می بافم . باز هم گره ای و امروز ....

روز رفتن است ... و

چه سخت است رفتن ، چه سخت !

پس این همه که بافته ام چه ؟!!!

پس این همه بار که بر دوش دارم....؟!!!

امروز روز رفتن است و من چه خسته .

خسته از این همه تنیدن . حالا که این همه سنگین شده ام برایم رفتن چه دشوار است .

باید همه ی تارها را پاره کنم. هر چه بافته ام را بشکافم .

آه ، نور.....

تمام زندگی ام ، تمام این بندهای خاکی ، که باعث شده بود این همه نور را نبینم .

باید همه ی آنچه را که بافتم رشته کنم .

آه ، خدایا ، چه نوری ! چه گرمایی !

هر آنچه خود بافته ام زندگی ام را سرد کرده بود....

تمام آنچه بافته ام ... اینها تمام عمرم است ، تمام زندگی ام و....

چه سرد!

چه سخت!

چه بی نور!

آه ، باید بروم ، باید تمام بندهای پشت سرم راببرم.

نیروی مرموزی مرا به اعماق می برد ، پرده ها از جلوی چشمانم کنار می رود ، محیط اطرافم وضوح بیشتری می یابد ، خودم واقعی تر شده ام ، انگار حالا مرکز جهان شده ام ، هیچ رنگی نیست که جهان واقعیت شود ... هیچ مفهومی که خاطرم را بیازارد....

هیچ چیزی که به آن متعلق باشم ...

کم کم ، بار هستی ، سبک و سبک تر می شود ، با همان آهنگی که با تنیدن تارها رفته رفته سنگین تر شده بود.

حقیقت به همین سادگی ، به همین زیبایی و به همین نزدیکی است .

دریغا ، که زمین ؛ دل مشغولی این همه بازی بود....

مبادا دیرم شده باشد ؟؟!!!!!!!!!!

باید زودتر تارها را رشته کنم . آه ، باید بروم ...

خدایا ، نور... و

بعد

بالهای پرواز و رها شدن و دور شدن از این همه بند خاکی ....

و اینبار خود زندگی ... پرواز در نور ... پرواز در ملکوت و آغاز راه ...

زندگی ما هم به همین گونه است مثل تنیدن تار تنهایی به دور خود و بعد رهایی و آغاز ، به همین خاطر است که جدا شدن و پرواز کردن برایمان سخت و دشوار است!

آغاز راه و بافتن تارها آسان است ولی رشته کردن و جدایی و پایان راه سخت است !

زندگی ما هم درست مثل کرم ابریشم است ، که آنقدر در پیله ی خود می پیچیم ، آنقدر بار گناه بر روی بالهای فرشته هایمان می گذاریم که دل کندن و رفتن برایمان سخت و طاقت فرساست!

ولی آغاز زندگی وقتی است که باید برویم ، باید جدا شویم ، آن زمان است که باید پرواز کنیم که اگر بال های نجات نداشته باشیم در ملکوت و آسمان ها سقوط می کنیم .

ماندن و عادت کردن آسان است و رفتن تغییری است دشوار !

و چه خوب است که حتی در تنهایی خویش ، حتی زمانی که در حال تنیدن پیله های حسرت به دور خود هستیم به فکر پرواز کردن و رفتن هم باشیم تا به اوج زیبایی و عشق برسیم و مانند پروانه پایان زندگی را آغاز راه بدانیم !!!!!  

 

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ،

همه تن چشم شدم  خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه ، كه بودم

در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد ، عطر صد خاطره پيچيد :

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه ، محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام :

بخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آمد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه ي عشق گذران است ،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني  ، چندي از اين شهر سفر كن !

با تو گفتم « حذر از عشق !؟ ندانم »

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ، نتوانم !

روز اول ، كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام  تو نشستم

تو به من سنگ زدي ، من نرميدم ، نگسستم ...

باز گفتم كه « تو صيادي و من آهوي دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !»

اشكي از شاخه فروريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آمد كه : دگر از تو صدايي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم.

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگرهم ،

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو ، اما ، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!!!!

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 15:37
< آموزش قالب كدجاوا> > < قالب و كدهاي جاوا > < > < بزرگترین گالری کدهای جاوا ***java4ir.blogfa.com***
***java4ir.blogfa.com***
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com