
لحظه ها را همه را شمردم ، انقدر به صداي تيك تيك ساعت گوش دادم كه شايد به انتظارم خاتمه دهد كه ديگر در خواب هم صدايش طنين انداز گوشهايم بود.
چقدر چشمانم به آسمان پشت پنجره خيره بود!
چقدر خواستم تا پنجره را بگشايم ، آسمانش را ببينم ، آرزوهايم را براي ستاره ها بازگو كنم ، بگويم كه دوستت دارم ، مجنونم ، مجنونه تو ، ديوونه ، ديوونه ي تو!
و چشم براه كسي كه بيايد ، مرا در آغوشش جا دهد ،
كسي كه در تنهايي ام ، در شبهاي بي كسي ام ، در لحظه هاي نا اميد زندگي ، اميدي باشد .
كاش بالي داشتم تا در آسمان قلبت پرواز مي كردم ، كاش جرئتي داشتم تا چشم در
چشم ، خيره در تو از دوست داشتنت سخن مي گفتم.
چقدر شبها پر از خواب تو بودم و صبح ها به اميد خواندن غزل عشق بلند مي شدم.
من بالاخره ، همه ي احساسم را خلاصه كردم و در يك جمله فرياد زدم و گفتم دوستت دارم !
ولي تو نشنيدي، دوست داشتن برايت بي معنا بود ، هر چقدر سعي كردم كه بگويم دوستت دارم تو نفهميدي !
من عاشقت بودم ، ولي تو يك لحظه هم به عشق فكر نكردي!
انقدر عشق برايت دور بود كه در كورسوي قلبت هم جاي نداشت!
همه ي حرفهايي كه مي زدي از ته دل بود يا از سر هوس نمي دانم!
ولي هر چه بود دوست داشتن واقعي نبود.
تو عاشق نبودي ، نشدي .........
دلم را در دستم مي گيرم ، سخت مي فشارمش ، نمي خواهم با شوق عشق تو خانه اي بنا كنم كه در آخر خرابش كني ، نمي خواهم به آسماني اميد داشته باشم كه پر از ستاره باشد ولي در آخر فقط بر سرم ببارد.
به خاطر همين است كه
دوست داشتنت را تا ابد در قلبم پنهان مي كنم.


روزگار قشنگي نيست ، روزگار از پشت شيشه ها رنگي است ، اين روزگار واقعي تيره
و تار است، سرد است ، چشمهايم انگار به در دوخته شده بود، هيچ نمي ديدم ؟
نه آن كسي را كه مي خواستم نمي ديدم . امروز روزي بود كه من 17 سال پيش سوار
قطار زندگي شدم ، يادم مي آيد ، ازباغ سرو و سپيدار ، از كنار رود دوستي گذشتم ،
صدايش هنوز در گوشم است ، صدايش قشنگ بود، شيشه هاي رنگي، ولي تا سوار شدم
درون قطار سياه بود .
فقط سقفش آسمان بود، من آرزو داشتم تا سبز شوم تا ببالم، اما حيف كه تمام زندگي ام
مجبورشدم گره از سرنوشتم بگشايم. گره كور بود تمام 17 سال را سعي كردم .
يادم است به انتظار خدا هرشب بيدار مي ماندم تا بيايد كنارم بازهم در آغوشم گيرد ،
من سوار قطاري شدم كه دنيا از شيشه هايش صاف بود همان باغي بود كه در آن جا
باخدا با وچودش با بارانش عشق بازي مي كردم ، من غريبي مي كردم ، هنوز آرامش
وجودش يادم بود ، اين دنياي سردي است ، صبح ها به اميد اينكه من زودتر از خدا
برخيزم و باز دوباره او را ببينم چشم مي گشودم ، رفته بود ؟
يا اصلا نيامده بود ؟ اوج نگاهم هيچ گاه خورشيد را نديد، از چه بگويم؟ اين تنها سوالي بود كه در ذهنم شكفته مي شد ، دستهايم سخت در هم گره خورده بود ، نفس عميقي كشيدم ولي هوا راهي براي خروج نداشت ، اما تمام وجودم ناگهان فرياد زد ، از چه بگويم ؟
آشفته بودم ، زير باران مي دويدم ، از دريا شعرها مي خواندم كوچه به كوچه ي اين شهر را پا مي گذاشتم ، منتظر بودم ، منتظر تا كسي بيايد ، در قلبم را بزند حتي با لگد ،
سكوتم را بشكند حتي با فرياد و حتي با سرماي نگاهش دنيايم را منجمد كند ، تا شايد من
وارد فصل سرد شوم .............
من سالهاي پيش با لبخند تلخي از يادها رفتم ، تنها شدم، روحم مرد و دلم چقدر تنگ شد .
سالها منتظر ماندم با همه كس حرفها زدم همه چيز گفتم ، ولي هيچ كس نظري بر من
نيافكند ، چه لحظه هايي كه تا صبح براي ديدنش لحظه شماري كردم .
لحظه هاي زيادي را گذراندم ولي در آخرين لحظه او را ديدم ، من با خاك انس گرفته
بودم ، اما او آسمان را به من هديه كرد.
آسمانش هوا داشت. من چشمانم از بي فروغي همه جا را جستجو كرد تا خورشيدي بيابد او چشمانش را خورشيدم كرد ، دل من پست ترين نقطه بود ، عشقش را قله اي كرد .
يادش بخير، انگار همين ديروز بود ، شبي طوفاني و سرد آغوشي برايم گشوده شد ، در
تاريكي ها چراغي برايم فروزان شد .
از همان اول تنهاييم مهمان بي كسيهايم بود ، مي دانم ، مجسمه هايي بودند كه سخن
مي گفتند ، ولي روزگارم با تو رنگي بود ، شيشه هاي اين قطار با وجودت معنا مي گرفت ، زندگي كردن در دنياي رنگي آرزويي بود كه تنها ستاره اش تو بودي ، با آمدنت ، با
بودنت ، تنهاييم پرواز كرد ، قلبم كه دريايي طوفاني بود ، با وجودت آرامش گرفت ،
موج هاي احساسم براي يافتنت تا ساحل مي آمد اما نمي دانم، نمي دانم ، چرا عوض
شدي ، چرا ديگر دستانم را نمي گرفتي ، چرا نگاه از نگاهم بريدي ، من هنوز به تو نگاه مي كردم ، موج باز هم تا ساحل مي آمد به اميد اينكه باز هم دستش را بگيري و من كه بركه اي كوچك بودم ، چرا دريايم ساختي ؟ من كه مي خواستم پرواز كنم ، چرا عشق را هم آغوشم كردي ؟ تو كه كوله بارت را بسته بودي چرا حرف از ماندن مي زدي؟ من چشمهايم در آخرين روز فقط به تو خيره بود! اما تو در نگاهم گم شدي ؟ ديگر نبودي؟
نه ديگر مال من نبودي !
دوباره من تنها شدم ، من در سرماي وجودت سوختم، چقدر اميد به تو داشتم، خانه ام كه با آجر اميد به تو ساخته شده بود يكهو بر سرم ريخت و تو با تمام احساس خانه ام را ويران ساختي ، با رفتنت آن چراغ كم سويم را هم شكستي ! ترسيدي تا باز مرا ببيني ؟
مي خواستي در تاريكي شب گم شوم ؟ آخر من كه چند سال است كه از عشق تو در راه
خانه گم شده ام ، ديگر مي خواهم از قطار پياده شوم ، به آسمانش پرواز كنم، به دنياي
سرسبز پشت پنجره قدم گذارم ، قطارم بي تو سياه و سرد است ، مي ترسيدم ولي بالاخره از شيشه ي قطار به بيرون پرواز كردم ، اما نمي دانستم كه قطار از زير
خرمن ها خاك مي گذرد ، آسمانش هم دروغين بود ، عكسي بود مثل عكس زيباي تو.
حالا هم زير خرمن ها خاك منتظرت هستم تا بيايي و با صداي هر سوت قطار احساس
مي كنم كه آمده اي ولي نمي دانم اين صدا در خواب است يا كه من بيدارم؟!!
من هنوز هم از قطار زندگي خارج نشدم ، اين بار در چاهي افتادم ، شايد 17 سال ديگر
طول بكشد تا از اين چاه رهايي يابم .
ولي من نمي خواستم سوار قطار شوم ، نمي خواستم تنها شوم ، ديگر كسي نيست...............
كسي كه دستي بر سرم بكشد ، در آغوشم بگيرد ............. تنها شدم
نمي دانم خوابم ، زنده ام ، هستم ؟ هستم كه هنوز از سرماي اين دنيا ، مي سوزم ، و از
بي كسي هايم پر و خالي مي شوم و من در اين متروكه دنيا ، دنيايي كه همه چيزش دروغين است ، فقط به اين حسم مطمئنم ، كه هنوز منتظرم !
شايد كسي بيايد ، من همان روز اول ، عينك رنگي را در آوردم ولي شما نه وهمين است
كه هنوز دنيا را رنگي مي بينيد، درست نگاه كن !
پنجره را باز كن ، چه مي بيني ؟
باز هم رنگي هست ؟
باز زندگي زيباست؟

