تبليغاتX
به نام او که یادش ترنم عارفانه زندگیست ::
به نام او که یادش ترنم عارفانه زندگیست
.: :.

 

 

به آسمون نگاه می کردم که یهو چشمم به یک ستاره افتاد که توی اون همه سیاهی بازم تنها بود درست مثل من که میون این همه آدم تنهای تنها بودم .

همه بودند ، همه مثلا با آدم زندگی می کردند ولی ......

ولی ، آدم و تنهایی هاش و نمی دیدند و درک نمی کردند .

وقتی اون ستاره رو دیدم فکر کردم که شاید ستاره تنها چیزی باشه که با من هم درد ، بی کس ، تنهاست.

گفتم شاید اگه من و اون با هم باشیم ، بتونیم همدیگر رو از تنهایی در بیاریم .

به خاطر همین به ستاره قول دادم هر شب بیام کنارش و از تنهایی هام از این که چه جوری تنها شدم ، بی کس شدم ، بی یار شدم براش بگم .

اونم قول داد که این راز و واسه همیشه پیش خودش توی اون دل آسمونیش نگه داره و هروقت که اون آدمه که منو تنها گذاشته بود همون آدمه که انقدر بی معرفت بود و بی صداقت بود رو دید بهش بگه که من چقدر دوستش داشتم ، چقدر عاشقش بودم چقدر وفادار و صادق بودم و چقدر بی ریا دل داده بودم به حرفهاش ، به نگاهاش تا شاید اونم از اینکه منو تنها گذاشته و رفته از اینکه منو با خاطراتش بی کس کرده ، از اینکه مثل بی معرفتا بی معرفتی کرده و رفته یکم خجالت بکشه

ستاره گفت فقط به من این اجازه رو بده که این تنهایی رو برای یک ستاره ی دیگه که بعدن باهاش آشنا می شم بگم تا حداقل ما دو تا در حق هم بی وفایی نکنیم ، به خاطر تنهایی و بی کسی تو هم که شده از تنهایی در بیایم و این داستان بی وفایی رو همیشه تو دل بی کران آسمون جای بدیم تا هر وقت که یه کسی مثل تو بی وفایی دید از غصه کم نیاره ، از بی وفایی دل به یه بی وفای دیگه نبنده و همه بدونن که تو چقدر با وفا بودی و صداقت داشتی ، چقدر عاشق بودی ولی به جرم گفتن ، به جرم تو سینه نگه نداشتن ، به جرم به زبون آوردن و گفتن ، به خاطر اینکه دلت رو، دل زیبای بزرگت رو خونه ی دوست کرده بودی ، تا اونایی رو که دوستشون داشتی رو اجازه بدی در قلبت رو حتی با لگد هم که شده باز کنن ولی هیچ وقت اونو ترک نکنن و به جرم اینکه دوست داشتی دل هیچ کس نشکنه حتی اگه دل خودتم این وسط بشکنه ، خورد بشه ، له بشه.

ستاره گفت تو تنها نیستی ، ستاره گفت تو خیلی خوبی ، انقدر خوبی که لیاقتت خیلی بیشتر از آدمای بی وفای این دنیاست .

ستاره گفت جای اینکه دل بدی به عشق آدما ، آدمایی که لیاقت عشق زیبای تو رو ندارند فقط بلدن دل بلوری تو رو که هیچی جز صداقت توش نیست رو بشکنن ، فقط بلدن تو چشمای زیبای تو که هزاران راز و غم توش موج می زنه ، نگاه کنن  و دروغ بگن و دوباره غم تو دلت روانه کنن و بازم ترکت کنن ، دل بده به عشق کسی که از جنس نور ، از جنس محبت ، انقدر بزرگ ، انقدر بی کرانه است ، انقدر دلش جا داره که همه توش جا دارن ، دل هیچ کس رو نمی شکونه ، دل بده به اون ، تا تو هم آسمونی بشی ، پاک بشی ، خوب و دوست داشتنی تر بشی .

منم در جواب این همه حرف ، فقط بغض کردم ،

بغض کردم و گفتم ، نه ستاره من لیاقت این همه مهربونی رو ندارم گفتم شاید منم بی وفایی کردم که بی وفایی می بینم ولی ، تو اون شب ستاره گفت اگه تو اینو می گی منم لیاقت تو آسمون زیبای خدا بودن و درخشیدن و ندارم ، ستاره گفت اگه من ستاره ی آسمونم ، اگه من زیبای آسمونم تو هم ستاره ی زمینی ، تو هم زیباترین دل آسمونی زمینی رو داری .

منم اون شب قول دادم به ستاره که هر وقت احساس تنهایی کردم دیگه دل ندم به عشق آدما دل بدم به عشق اون کسی که از جنس بلور نور و با اون ، با زیبایی هاش ، با خوبی هاش عشق بازی کنم .

و با اون بتونم به همه ی اون زیبایی هایی که ستاره بهم نسبت داده بود رو برسم و بشم ستاره ی زمین اما با یه دل آسمونی .

 

 

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

آدمی تنهای تنها

زیر یک درخت سیب

نشسته بود

با خودش قصه می گفت

شعر می گفت

تنهایی

خنده می کرد

گریه می کرد

تنهایی

راه می رفت

شعر می خوند

بازی می کرد

هیچ کس اون طرف نبود

که به داد دل تنهاش برسه

برای همین شبا

روی تختخوابی از گل های یاس

زیر رو انداز

آسمون باز

گریه می کرد

تو دلش می گفت :

ای خدا ، خدای من

چی می شد ، میون این آدما

یکی از جنس بهار

دلش و با دل من یکی می کرد

تا منم

دست سبزش رو

بگیرم تو دستامو

پر بکشم به آسمون

قفل اسرار دلم رو

بشکنم ،

شعرم و هدیه کنم

به قلب آن جنس بلور

هر کسی که دل پاکش تشنه ی حرفای منه

به کسی که لحظه لحظه ی

عمرشون رو می بینه

که چی کار کردن و دارن می کنن

ولی اون تنهای ما

نمی دونست که خدای

مهربون

بالای همون درخت

نشسته بود .

 

 

خواستم فقط خودم را کمی تشریح کنم ، نه جسمم را، روحم را .

روحی که هیچ گاه حضورش درک نشد . روحی که هیچ گاه پر نشد ، نه از عشق و نه حتی از نفرت ؛

روحی که قرن ها منتظر زادنش بودند ، حالا آمده بود . پس کو آن همه ذوق ؟ آن همه شور ؟ پس کجائید ؟ پس چرا در نمی یابیدش ؟ آخر خودتان می خواستید .

روحی که سفید بود به سفیدی عشق ، حالا سیاه است ، سیاه شده به سیاهی نفرت ، به خدا می خواهد که از این دنیا برود ولی دنیا نمی ایستد ....

اول از آرزوهایم بگویم که آنقدر در دلم ماند و کسی نفهمید که پوسید . آرزوهایی که از جنس نور بود ، آرزوی محبت ...

بغض هایم ، بغض هایم آنقدر در گلویم ماند که خشکید ، سنگی شد ، سنگی که با هیچ قطره ی آبی ، حل نخواهد شد . سنگی که هر روز بزرگتر می شود هر روز سخت تر و هر روز نفس کشیدن برایم دشوارتر ، دردناک تر .

چشم هایم  آنقدر به راه ها نگاه کرد ، آنقدر به در خیره شد تا کسی بیاید و بپرسد حالی که دیگر ...

گوشهایم پر از فریاد ، پر از داد است ، روحم پر از غم ، پر از کینه ، پر از نفرت است .

ولی نمی توانم جواب این همه فریاد را گویم . نمی خواهم که من هم در صدای این فریادها خود را گم کنم . نمی خواهم که روح من آلوده شود .

و اما از دلم ، از آن هر چه بگویم از غم است . دل من دیری است که مرده ، و هر روز با خود تکرار می کند این را که او مرده ، ولی هیچ کس حتی فاتحه ای نفرستاد برایش ، هیچکس باور نکرد که راست است ، که دل می میرد ، که دل عاشق می شود ، که دل هم دلی دارد ....

دل من پر شد از غصه های کوچک ، دغدغه های بزرگ ، فریادهای تلخ ، سکوتهای بلند ، از نفرت ، از حسرت ، از غم .

دل من در جستجوی راهی بود تا بشکافد سیاهی شب ها را ، که بپاشد نورها در دل که به پا خیزد و آزاد کند هر که در بند است ولی سیاهی انقدر زیاد بود که دلم گم شد و خود در بند شد .

صدای تنهایی هایم ،صدای سکوتم ، صدای این همه فریاد ، این همه ناله ، صدای این همه گریه ، این همه خواهش ، آزارم می دهد . ذره ذره وجودم را می کند ،

می خورد و با خود می برد ....

من جسمم بزرگ شد ، روحم به وسعت نگاه ها تنگ تر ، به رنگ دل انسان ها سیاه تر و به اندازه ی فلک غم دار تر شد .

دل من داغدار بود ، روحم سیاهپوش و جسمم بازیچه وتا دم از تنهایی زدم همه تکذیبم کردند ، تا دم از عشق زدم ، همه خندیدند و همه با صدایی سر به فلک فریاد زدند : کیست که تنها باشد با این همه فکر ؟

کیست در این جهان پر ز آدم دم از تنهایی زند ؟ دروغ است ، یک فریب است هر کس که می گوید تنهاست ...

ولی آخر چه کسی پا به قلب من نهاد ، روحم را شکافت ، پای صحبتم نشست ، اشکهایم را شمرد ، به دلتنگی هایم گوش سپرد ، به خواسته هایم اندیشید ؟!!

چه کسی حتی حالی از من پرسید ؟؟؟ پس کجائید که جوابم بدهید ؟ پس چرا هر بار که می گویم از تنهایی خویش فریاد می کنید این دروغ است ، دروغ ؛ و در جوابم می خندید ؟؟

چه کسی فهمید هیچستان خانه ای دارم ، و در رگ به جای خون این همه دردها دارم؟!!

چه کسی خواست بفهمد در دلم چه می گذرد ؟ چه کسی حتی پرسید که کو آن

چهره ی بشاش ؟ پس چرا جواب سوالهایم تهی است ، اگر تنها نیستم ؟ چرا جوابم نمی گویید ؟ فقط می خوانید و می خندید و چه آسان می گذرید.

چگونه ؟ بی مهر ، بی توجه ؟!!

چه کسی باور کرد که تمام حرفهایم از ته دلم بود ؟ چه کسی حرفهایم را فهمید ؟ با آن یکی شد و به آنها اندیشید؟

چه کسی فهمید من در تنهایی خویش غرق شدم ؟ روحم مرده ؟ حتی عاشق شده ؟ پس چه کسی خواهد جواب داد این سوالهایم را؟

روح من در پیله ی تنهایی که خودش بافته ، در پیله ی حسرت که برایش ساختید ، در پیله ی نفرت که به او آموختید ، در سیاهی ها ، در فریاد هایتان پیچیده ، روح من از این همه فریاد ، در این همه تنهایی خوابش  نمی برد .       

روحم باور نمی کند که میان این همه انسان است ؟ ولی باز تنهاست ؟ روح من هنوز در جستجوی روح سبزی است که با او بپیوندد و یک رنگ شود و بخواند از عشق و دل از هر چه سیاهی است بشوید .

روح من هنوز باور ندارد که این همه تنهاست .... و هنوز چشم به راه است ، گوش به زنگ است و با این همه غم در دل ، با این همه بغض در گلو و با این همه درد در سینه باز سر هر کوچه ، در هر جا  فریاد کنان می گوید :

شاید امشب بروم .

شاید........

|+|
نوشته شده توسط نرگس در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 11:24
.: تنهایی :.

 

 

خسته شدم بس كه آجر ها رو هم گذاشتم ولي برج آرزوهام ساخته نشد ، بس كه دعا كردم ولي اجابت نشد، با خدا حرف زدم ، گريه كردم ، غصه خوردم .....

گفتم خدايا كمك كن به هر كسي كه كمك مي خواد، گفتم به اونايي كه چيزي ندارن همه چيز بده ، گفتم يه موقع نشه گنجشك ها بي لونه بشن ، كرمها زير پا ها له بشن ، گفتم بيامرز همه كساني رو كه الان مهمونشن . نذر كردم ، نماز خوندم ولي سر هر نمازم ، براي هر نذرم گفتم : كاش مي شد تنها نبودم ، يكي بود تا با نگاهش بهم اميد بده ، با صداش سكوت چندين و چند سالمو بشكنه ، بال وپري بهم بده تا منم بتونم از بالاي برج آرزوهام براي اونايي كه تا حالا صدها برج ساختن دست تكون بدم ، تا بگم منم تونستم ! منم رسيدم......

من فقط همين يه آرزو رو براي خودم كردم !!!

دله كوچيكم مي ترسيد ، مي ترسيد از اينكه زندگي تموم بشه ولي هنوزم تنها باشم ....  روحم رنگ به رخسار نداشت ، مي گفت نكنه برج من شاهزاده پيدا نكنه ؟!!!

تو دلم يه آشوبي بپا بود ، قلبم تير مي كشيد ..... آخه همش به بن بست مي خوردم ، منم منتظر كوچه اي بودم كه تهش به يه باغ برسه !!! ديگه آدماي اون كوچه اميدم و نا اميد نكنه. هر شب به هر ستاره اي كه مي رسيدم  آرزومو مي گفتم ، مي گفتم : تو يه شاهزاده بده ، قول مي دم دختر خوبي باشم ، اذيتش نمي كنم ، قلبمو خونش مي كنم .......

ولي من مثل يه گنجشك بودم ، گنجشكي كه اجازه ي پرواز نداشت ، پشت يه پنجره نشسته بود و با حسرت  آسمونو نگاه مي كرد تا آسمون به طرفش پرواز كنه !!

ولي بازم نا شكري نكردم ، گفتم شكرت خدا كه دوتا دست دارم هي آجر رو هم بذارم .... چشمهايي دارم كه اشك توش حلقه بزنه !!! قلبي كه  هر چي غصه هست توش جا بدم ، دلي كه همش نگراني توش موج بزنه ، پاهايي كه تا ته اون كوچه هاي بن بست تنهايي بره ......

ولي يه روز كه تو روياهام غرق بودم ، در رو هر آدمي بسته بودم ، يكي قفل در هارو شكست ، بچه شد و با سنگي خوابم و شكست ...... تويه هوايه طوفاني شب ، آغوشش رو برام خونه كرد ، اون شاهزاده آرزوهام بود ، اون آدمه كه همش با صداش اميد مي داد ، خود خود تو بودي ....

تا اون موقع بي كسي هام مهمون تنهايي هام بود ، ولي با اومدنت شدي مهمون نا خونده ي روياهام ، شدي همه كسم ، شدي همه ي وجودم .....

نكنه ، نكنه يه موقع بذاري و بري ، يدفعه تنهام نذاري ، قلبم از ترسش تند تند مي زنه كه نشه روزي كه دوستم نداشته باشي .... كه دوباره آرزوم رو سرم خراب نشه ، كه دوباره بي لونه نشم .....

اگه اين جوري بشه .... اگه باز اميدم نا اميد بشه .... من تموم مي شم ، اينبار مي ذارم و مي رم آخه اميد تنها چيزيه كه من دارم .... مي دونم با رفتنم هيچ كسي ناراحت نمي شه ، اميدش هم نااميد نمي شه .... آخه من تا حالا اميد هيچ كسي نبودم .......

هر چي بگم دوست دارم ، عاشقتم ، ديوونتم فايده نداره .... اگه بگم برات مي ميرم مي خندي و مي گي همه مي گن !!! من هر جا كه باشم ، هر جا كه باشي .... دوستت دارم ، باور كردنش سخته نه ؟!!!

ولي حداقل تو يكي حاضر بشو كه تويه چشمام براي يكبارم كه شده نگاه كني تا بگم كه تو تنها مال مني .....

ديگه نمي خوام تويه صحنه ي زندگي ، بازم من رول آدماي عاشقو بازي كنم ، بازم اون كسي كه آخر بازي بازنده مي شه من باشم ......

نمي خوام آخرش تنها بمونم ، بشم مثل آهي كه روي لبها مي مونه .

حالا هم انقدر تو زندون ذهنت شلوغ مي كنم تا مجبور بشي منو بذاري تويه انفرادي قلبت ....

از قطره هاي بارون شنيدم كه خيلي وفاداري و مي گن بي وفايي به تو نمي ياد .....

خدا كنه عوض نشي ، نامهربون ، بي وفا و سنگ دل نشي . يه موقع بچه نشي و با سنگ دل شيشه ايم و بشكني .....

حالا قشنگه مهربونم ! هر جور مي خواي باشي باش ! هر كاري مي خواي بكني بكن ! هر جوري مي خواي حرف بزني ، بزن! ولي ، ولي فقط تنهام نذار .....

فقط مي خوام حس كنم كه كسي هست كه دوستم داشته باشه ....

اينم چيزه زياديه؟؟!!!

  

  

 

  دلم گرفته فكر هايم مثل خوره اي تمام وجودم را مي خورد صداي خواهش آرزوهايم مدام در گوشم تكرار مي شود .

طعم تنها بودن و بي كسي دردهانم مزه مزه مي شود و من هر روز از تنهايي ام  پر و خالي مي شوم .

دوست داشتم عاشق شوم ، كسي را دوست بدارم ، كسي باشد تا مهمان ناخوانده ي روياهايم شود ، كسي كه هر شب پراز خواب او باشم .

كسي كه بماند دلم را نبرد تا اوج و بعد بدون بال تنهايش بگذارد ، كسي كه مرا ازاين باتلاق حسرت در آورد، به درياي عشق بسپارد.

 اما هر كسي كه آمد،  بالهايم را گرفت و در اوج رها كرد .

از باتلاق حسرت در آورد و در مرداب دلتنگي رها كرد .

در آسمان پرباران اين شهر كه هيچ كس خبري از من نمي گيرد بدون سرپناه رهايم كرد .

خسته شدم !

خسته از اينكه عاشق شوم ولي ..............

هيچكس بهايي براي عشقم نمي دهد و تو، تو كه تمام عشقم هستي درجواب اين همه دوست داشتن ، اين همه عشق ورزيدن ،  فقط نگاهي مي كني ،  نگاهي پر از درد ،  پر از سرما ، حرفهايي مي زني همه از سر بي احساسي و بازهم در آخر من مي مانم و اين همه تنهايي ، اين همه دلتنگي و اين همه

آرزو .................

 

 

   

نمي دونم از كجا شروع كنم ، از كدام خاطره ، تمام زندگيم در تو خلاصه مي شه ، نمي دونم چرا سرنوشتم با سرنوشته تو گره خورد و من ..........

نفهميدم كه چه جوري عاشقت شدم نمي دونم عاشق چي شدم؟ حرفهايي كه از سر بي حوصلگي بر لبانت جاري بود ، نگاهي بي فروغ و سرد كه هر بار طوفاني از شرم در درونم مي افكند؟

دستاني كه هيچ احساسي نداشت و دلي كه هيچ گاه برايم تنگ نمي شد ، حتي ذره اي ؟؟

من عاشق دلسرديهايت ، بي محلي هايت و سردي نگاهت شدم ؟؟؟

من هيچ وقت نمي توانم داستان عاشق شدنم را براي كسي بازگو كنم !

چون جز خنده اي تلخ و نگاهي تمسخر آميز هيچ چيز نصيبم نمي شود؟

ياد روزهايي مي افتم كه به هزار بهانه براي ديدن يك لحظه ي تو از پنجره به بيرون نگاه مي كردم ولي تو با همان غرور ، همان سردي از جلوي چشمانم بي آنكه حتي نگاهي بكني مي گذشتي!

من دلم آرزو داشت كه يك بار چشم در چشم  تو را سير نگاه بكنم ولي چشمانت مرا نديد!

يادم است روزي هزاران هزار بار از خدا مهري مي خواستم تا به من ارزاني كند ، دعاها مي كردم تا شايد گوشه ي نگاهت مرا ببيند ولي تاثير نداشت ، تو سرد و خشك باقي ماندي ؟!

هر روز با ديدنت بيشتر عاشق مي شدم و هر روز هزاران آرزو از دلم بر مي خواست . من سبز بودم

مي خواستم با تو پرواز كنم ، بدوم ، دمي در آغوشت جاني دوباره بگيرم ولي تو ناگهان بي هيچ دليلي ، بدون هيچ توجهي به نگاه هاي من ، به عشق من به وجود من پرواز كردي !

از قفس قلبم رها شدي !

پرواز كردن هميشه قشنگ نيست ومن اين پرواز را دوست نداشتم ولي خوب تو .......

خواستم كه من هم پرواز كنم ، قلبم را پرواز دهم ولي تو نديدي كه بالهاي پروازم را همان روز اول كندم ، روزي كه مي خواستم وارد زندان دوست داشتنت شوم آن ها را به تو هديه كردم !

من هيچ وقت از اينكه بال هاي پروازم را با اينكه عاشق پرواز بودم به خاطر تو از دست دادم گلايه اي نكردم! از اينكه تمام دردهايت را به جان خريدم خم به ابرو نياوردم ! از اينكه هيچ مرحمي براي زخم هايت ندادي دم نزدم .

من در زندان عشق تو از نو متولد شدم ولي تو به هيچ كدام از اين ها فكر نكردي ! نگاه هايم را زير پاهايت گذاشتي و رفتي ...

من هنوز هم كه كنار پنجره مي روم ، به آسمان نگاه مي كنم ، به پروازهاي همه خيره مي شوم ياد پرواز كردنت مي افتم و دلم چقدر مي گيرد .

ولي هنوز هم به اين اميد به آسمان نگاه مي كنم ، به قلبم سر مي زنم تا شايد ردي از تو پيدا كردم تا شايد آمدي، دستم را گرفتي و با هم پرواز كرديم .

اين آرزوهم آرزويي است مثل آرزوي نگاه كردن تو به من ، گرم شدن نگاهت ، آرزويي است محال!

همين سنگ هايست كه در دلم انباشته شده ،

آرزويي مثل پرواز دوباره ي من ولي بي بال .............

|+|
نوشته شده توسط نرگس در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 15:52
< آموزش قالب كدجاوا> > < قالب و كدهاي جاوا > < > < بزرگترین گالری کدهای جاوا ***java4ir.blogfa.com***
***java4ir.blogfa.com***
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com