
به آسمون نگاه می کردم که یهو چشمم به یک ستاره افتاد که توی اون همه سیاهی بازم تنها بود درست مثل من که میون این همه آدم تنهای تنها بودم .
همه بودند ، همه مثلا با آدم زندگی می کردند ولی ......
ولی ، آدم و تنهایی هاش و نمی دیدند و درک نمی کردند .
وقتی اون ستاره رو دیدم فکر کردم که شاید ستاره تنها چیزی باشه که با من هم درد ، بی کس ، تنهاست.
گفتم شاید اگه من و اون با هم باشیم ، بتونیم همدیگر رو از تنهایی در بیاریم .
به خاطر همین به ستاره قول دادم هر شب بیام کنارش و از تنهایی هام از این که چه جوری تنها شدم ، بی کس شدم ، بی یار شدم براش بگم .
اونم قول داد که این راز و واسه همیشه پیش خودش توی اون دل آسمونیش نگه داره و هروقت که اون آدمه که منو تنها گذاشته بود همون آدمه که انقدر بی معرفت بود و بی صداقت بود رو دید بهش بگه که من چقدر دوستش داشتم ، چقدر عاشقش بودم چقدر وفادار و صادق بودم و چقدر بی ریا دل داده بودم به حرفهاش ، به نگاهاش تا شاید اونم از اینکه منو تنها گذاشته و رفته از اینکه منو با خاطراتش بی کس کرده ، از اینکه مثل بی معرفتا بی معرفتی کرده و رفته یکم خجالت بکشه
ستاره گفت فقط به من این اجازه رو بده که این تنهایی رو برای یک ستاره ی دیگه که بعدن باهاش آشنا می شم بگم تا حداقل ما دو تا در حق هم بی وفایی نکنیم ، به خاطر تنهایی و بی کسی تو هم که شده از تنهایی در بیایم و این داستان بی وفایی رو همیشه تو دل بی کران آسمون جای بدیم تا هر وقت که یه کسی مثل تو بی وفایی دید از غصه کم نیاره ، از بی وفایی دل به یه بی وفای دیگه نبنده و همه بدونن که تو چقدر با وفا بودی و صداقت داشتی ، چقدر عاشق بودی ولی به جرم گفتن ، به جرم تو سینه نگه نداشتن ، به جرم به زبون آوردن و گفتن ، به خاطر اینکه دلت رو، دل زیبای بزرگت رو خونه ی دوست کرده بودی ، تا اونایی رو که دوستشون داشتی رو اجازه بدی در قلبت رو حتی با لگد هم که شده باز کنن ولی هیچ وقت اونو ترک نکنن و به جرم اینکه دوست داشتی دل هیچ کس نشکنه حتی اگه دل خودتم این وسط بشکنه ، خورد بشه ، له بشه.
ستاره گفت تو تنها نیستی ، ستاره گفت تو خیلی خوبی ، انقدر خوبی که لیاقتت خیلی بیشتر از آدمای بی وفای این دنیاست .
ستاره گفت جای اینکه دل بدی به عشق آدما ، آدمایی که لیاقت عشق زیبای تو رو ندارند فقط بلدن دل بلوری تو رو که هیچی جز صداقت توش نیست رو بشکنن ، فقط بلدن تو چشمای زیبای تو که هزاران راز و غم توش موج می زنه ، نگاه کنن و دروغ بگن و دوباره غم تو دلت روانه کنن و بازم ترکت کنن ، دل بده به عشق کسی که از جنس نور ، از جنس محبت ، انقدر بزرگ ، انقدر بی کرانه است ، انقدر دلش جا داره که همه توش جا دارن ، دل هیچ کس رو نمی شکونه ، دل بده به اون ، تا تو هم آسمونی بشی ، پاک بشی ، خوب و دوست داشتنی تر بشی .
منم در جواب این همه حرف ، فقط بغض کردم ،
بغض کردم و گفتم ، نه ستاره من لیاقت این همه مهربونی رو ندارم گفتم شاید منم بی وفایی کردم که بی وفایی می بینم ولی ، تو اون شب ستاره گفت اگه تو اینو می گی منم لیاقت تو آسمون زیبای خدا بودن و درخشیدن و ندارم ، ستاره گفت اگه من ستاره ی آسمونم ، اگه من زیبای آسمونم تو هم ستاره ی زمینی ، تو هم زیباترین دل آسمونی زمینی رو داری .
منم اون شب قول دادم به ستاره که هر وقت احساس تنهایی کردم دیگه دل ندم به عشق آدما دل بدم به عشق اون کسی که از جنس بلور نور و با اون ، با زیبایی هاش ، با خوبی هاش عشق بازی کنم .
و با اون بتونم به همه ی اون زیبایی هایی که ستاره بهم نسبت داده بود رو برسم و بشم ستاره ی زمین اما با یه دل آسمونی .






یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

آدمی تنهای تنها

زیر یک درخت سیب

نشسته بود

با خودش قصه می گفت

شعر می گفت

تنهایی

خنده می کرد

گریه می کرد

تنهایی

راه می رفت

شعر می خوند

بازی می کرد

هیچ کس اون طرف نبود

که به داد دل تنهاش برسه


روی تختخوابی از گل های یاس

زیر رو انداز

آسمون باز

گریه می کرد

تو دلش می گفت :

ای خدا ، خدای من

چی می شد ، میون این آدما

یکی از جنس بهار

دلش و با دل من یکی می کرد


دست سبزش رو


پر بکشم به آسمون

قفل اسرار دلم رو

بشکنم ،



هر کسی که دل پاکش تشنه ی حرفای منه

به کسی که لحظه لحظه ی

عمرشون رو می بینه

که چی کار کردن و دارن می کنن

ولی اون تنهای ما

نمی دونست که خدای

مهربون

بالای همون درخت

نشسته بود .






خواستم فقط خودم را کمی تشریح کنم ، نه جسمم را، روحم را .
روحی که هیچ گاه حضورش درک نشد . روحی که هیچ گاه پر نشد ، نه از عشق و نه حتی از نفرت ؛
روحی که قرن ها منتظر زادنش بودند ، حالا آمده بود . پس کو آن همه ذوق ؟ آن همه شور ؟ پس کجائید ؟ پس چرا در نمی یابیدش ؟ آخر خودتان می خواستید .
روحی که سفید بود به سفیدی عشق ، حالا سیاه است ، سیاه شده به سیاهی نفرت ، به خدا می خواهد که از این دنیا برود ولی دنیا نمی ایستد ....
اول از آرزوهایم بگویم که آنقدر در دلم ماند و کسی نفهمید که پوسید . آرزوهایی که از جنس نور بود ، آرزوی محبت ...
بغض هایم ، بغض هایم آنقدر در گلویم ماند که خشکید ، سنگی شد ، سنگی که با هیچ قطره ی آبی ، حل نخواهد شد . سنگی که هر روز بزرگتر می شود هر روز سخت تر و هر روز نفس کشیدن برایم دشوارتر ، دردناک تر .
چشم هایم آنقدر به راه ها نگاه کرد ، آنقدر به در خیره شد تا کسی بیاید و بپرسد حالی که دیگر ...
گوشهایم پر از فریاد ، پر از داد است ، روحم پر از غم ، پر از کینه ، پر از نفرت است .
ولی نمی توانم جواب این همه فریاد را گویم . نمی خواهم که من هم در صدای این فریادها خود را گم کنم . نمی خواهم که روح من آلوده شود .
و اما از دلم ، از آن هر چه بگویم از غم است . دل من دیری است که مرده ، و هر روز با خود تکرار می کند این را که او مرده ، ولی هیچ کس حتی فاتحه ای نفرستاد برایش ، هیچکس باور نکرد که راست است ، که دل می میرد ، که دل عاشق می شود ، که دل هم دلی دارد ....
دل من پر شد از غصه های کوچک ، دغدغه های بزرگ ، فریادهای تلخ ، سکوتهای بلند ، از نفرت ، از حسرت ، از غم .
دل من در جستجوی راهی بود تا بشکافد سیاهی شب ها را ، که بپاشد نورها در دل که به پا خیزد و آزاد کند هر که در بند است ولی سیاهی انقدر زیاد بود که دلم گم شد و خود در بند شد .
صدای تنهایی هایم ،صدای سکوتم ، صدای این همه فریاد ، این همه ناله ، صدای این همه گریه ، این همه خواهش ، آزارم می دهد . ذره ذره وجودم را می کند ،
می خورد و با خود می برد ....
من جسمم بزرگ شد ، روحم به وسعت نگاه ها تنگ تر ، به رنگ دل انسان ها سیاه تر و به اندازه ی فلک غم دار تر شد .
دل من داغدار بود ، روحم سیاهپوش و جسمم بازیچه وتا دم از تنهایی زدم همه تکذیبم کردند ، تا دم از عشق زدم ، همه خندیدند و همه با صدایی سر به فلک فریاد زدند : کیست که تنها باشد با این همه فکر ؟
کیست در این جهان پر ز آدم دم از تنهایی زند ؟ دروغ است ، یک فریب است هر کس که می گوید تنهاست ...
ولی آخر چه کسی پا به قلب من نهاد ، روحم را شکافت ، پای صحبتم نشست ، اشکهایم را شمرد ، به دلتنگی هایم گوش سپرد ، به خواسته هایم اندیشید ؟!!
چه کسی حتی حالی از من پرسید ؟؟؟ پس کجائید که جوابم بدهید ؟ پس چرا هر بار که می گویم از تنهایی خویش فریاد می کنید این دروغ است ، دروغ ؛ و در جوابم می خندید ؟؟
چه کسی فهمید هیچستان خانه ای دارم ، و در رگ به جای خون این همه دردها دارم؟!!
چه کسی خواست بفهمد در دلم چه می گذرد ؟ چه کسی حتی پرسید که کو آن
چهره ی بشاش ؟ پس چرا جواب سوالهایم تهی است ، اگر تنها نیستم ؟ چرا جوابم نمی گویید ؟ فقط می خوانید و می خندید و چه آسان می گذرید.
چگونه ؟ بی مهر ، بی توجه ؟!!
چه کسی باور کرد که تمام حرفهایم از ته دلم بود ؟ چه کسی حرفهایم را فهمید ؟ با آن یکی شد و به آنها اندیشید؟
چه کسی فهمید من در تنهایی خویش غرق شدم ؟ روحم مرده ؟ حتی عاشق شده ؟ پس چه کسی خواهد جواب داد این سوالهایم را؟
روح من در پیله ی تنهایی که خودش بافته ، در پیله ی حسرت که برایش ساختید ، در پیله ی نفرت که به او آموختید ، در سیاهی ها ، در فریاد هایتان پیچیده ، روح من از این همه فریاد ، در این همه تنهایی خوابش نمی برد .
روحم باور نمی کند که میان این همه انسان است ؟ ولی باز تنهاست ؟ روح من هنوز در جستجوی روح سبزی است که با او بپیوندد و یک رنگ شود و بخواند از عشق و دل از هر چه سیاهی است بشوید .
روح من هنوز باور ندارد که این همه تنهاست .... و هنوز چشم به راه است ، گوش به زنگ است و با این همه غم در دل ، با این همه بغض در گلو و با این همه درد در سینه باز سر هر کوچه ، در هر جا فریاد کنان می گوید :
شاید امشب بروم .
شاید........






