تبليغاتX
به نام او که یادش ترنم عارفانه زندگیست ::
به نام او که یادش ترنم عارفانه زندگیست
.: :.

                                 

هیچ وقت انقدر ناراحت نبودم ، انقدر غم تو دلم نبود ، انقدر تنها و بی کس نبودم ، دوست دارم برای همیشه چشمم رو از این دنیا ببندم از این دنیایی که همیشه به همه تو دلم جا دادم همیشه خونه ی قلبم رو آب و جارو کردم همه کس و همه چیز رو توش جا دادم همیشه دلم و با این همه غم ، با این همه درد ، خالی نشون دادم تا همه بتونن دوباره غم توش روانه کنن .

نمی دونم سهم من از این دنیا چیه ، برای چی اومدم ، برای کی زندگی میکنم ، نمی دونم چرا همیشه باید مهمونه قلب همه باشم ، نمی دونم چرا ، چرا هیچ کس خونه ی قلبش و برای من آب و جارو نمی کنه ، یه جای خالی ، یه جای خیلی قشنگ ، یه جایی که انقدر زیبا باشه تا اگه منم زشتم ، تو اون زیبا بشم باز نمی کنه و با اون به اوج برسم به اوج زیبایی به اون کسی برسم که همه ، همه ی عاشقا دوستش دارن تا اونم دستم رو بگیره و با هم توی این آسمون بی کران پرواز کنیم ، تمام عمرم سعی بر این داشتم که به اون برسم ، با اون برج آرزوهام را بسازم ، تمام این سال ها که هر روزش گره هایی کور در زندگی عذابم می داد ، من به دنبال آجرهایی بودم تا برجم را بلندتر کنم ، انقدر بلند که شاید كسي مرا ديد ، دوست داشت ، عاشق شد لااقل عاشق این همه بلندی.

 تا شاید آنجا

خدا هم مرا دید و کمی از باران مهرش را بر من فرو ریخت هر بار که باران می آمد با هر قطره ی باران آرزوهایی همراه بود ، آرزوهای من ، تو ، همه ی آدم ها ! ولی بعضی از این قطره ها به زمین نمی رسیدند ، بعضی خود را غرقه در بوسه ی خاک می کردند و فقط اندکی بر زمین می ماند ، جاری می شد تا برود ، برود به کوی آشنایی ، به کوی یار ، پنجره ی آشنایی خانه مان همیشه باز بود ولی هیچ گاه کسی از پنجره مرا ندید هیچ رهگذری نگاهی نکرد و گذشت ! هر چه نگاه کردم نشد ، هیچ چیز زیبایی نبود که دوستش داشته باشم ، عاشقش شوم و او را شاهزاده ی برج آرزوهایم کنم!

گذشت ! در اين سال ها همه چيز عوض شد ! تا اينكه يك روز رهگذر كوچه ي بن بست اميدم نگاهي به بالا انداخت ، مرا ديد ! و تنها كسي بود كه بي تفاوت رد نشد ! من محو نگاه او بودم كه در نگاهم گم شد ، به شوق ديدنش هر صبح به كوچه ي اين شهر نگاه مي كردم ، با ديدنش ديگر هيچ چيز و هيچ كس برايم مهم نبود ، فقط او بود و بس ! تمام بدنم يخ مي شد ، دستانم مي لرزيد ، نفس هايم با شرم بيرون مي آمد حتي اشك در چشمانم حلقه مي زد ! آرزو داشتم پرواز كنم و در كنار او در اين آسمان آبي عشق باشم !

همه ي احساسم را به زبان مي آوردم براي دوستي از جنس بهار ، دوستي كه آنقدر خوب و پاك بود ، آنقدر دوست داشتني كه با تمام وجود ، با تمام عشق همه را دوست مي داشت ، من احساسم را نمي دانم چه احساسي بود ، احساس شرم يا احساس شوق نمي دانستم به او گفتم و با توصيفاتم به من گفت كه ديگر عاشق شدم ! عاشق زيبايي كه مهر بي كران خدا در دلش بود وهمين بود كه هر شب پر از ياد او مي خوابيدم و هر صبح با شوق ديدارش بيدار مي شدم .

من حس مي كردم كه برج آرزوهايم ساخته شده و شاهزاده ي برج آرزوهايم بدون هيچ تاللي وارد قصرش شده ، در ذهنم بود وتمام افكارم مربوط به او بود و انقدر كه سر و صدا كرده بود مجبور شده بودم او را در زندان قلبم زندانيش كنم ، اميدوار بودم و اميد داشتم كه هيچ وقت از برج من خسته نشود ، قصرم را ترك نگويد ، نرود ، سايه اش را نبرد ، آخر سايه اش هم برايم زندگي بود !

اين پنجره باز بود به اميد نگاه او ، به عشق او و حتي كوچه نگاهم ديگر بن بست نبود و هواي شهر هم مه آلود !

حتي زماني كه گره هاي كوري در زندگي ام بوجود مي آمد از نگاهم مي گذراندمش و زندگي زيبا و رنگي بود به زيبايي بال فرشتگان ، به صداقت عاشقان ، عاشقاني كه به سوي نور مي رفتند ، نوري كه منشاش بلوري بود ، بلوري كه از ياد خدا ، عشق او پر بود همه چيز خوب بود ، زندگي زيبا بود با وجود او ، با ياد او ولي خيلي زود همه ي اين زيبايي ها ، همه ي اين عشق به پايان رسيد.

پاياني كه هيچ راهي براي بازگشت نداشت .

اين بار پنجره ي آشنايي ام با نگاه سرد عابران و با نگاه بي روح دوستان بسته نشد اين بار روزگار بود كه مي خواست اين پنجره بسته شود و هيچ گاه باز نشود به روي هيچ زيبايي ، او رفت ،  نه با بي وفايي ، بي مهري ، بلكه با نامهرباني روزگار ، با خودخواهي روزگار ، او رفت ، رفت تا در كنار منشا زيبايي ، زيباتر شود ، او رفت چون عاشق بود ، عاشق كسي كه مهرش پايان ناپذير بود و عشقش بي پايان ، او رفت تا پنجره ي من به سوي نور باز شود نه به سوي عابران ، عابراني كه خود از من هم حتي تنهاترند و اميدم تنها خدا باشد و بس و با او براي هميشه زندگي را زيبا و رنگي ببينم و عاشقانه او را دوست بدارم تا او هم مرا بخواهد و با خود ببرد ، ببرد به جايي كه ديگر مهمان ناخوانده ي قلب هيچ كس نباشم ، به اميد همه زنده نباشم و پنجره ام را به سوي همه باز نكنم و فقط با آن زيبا باشم و به عشق بي كرانش دل ببندم تا به اوج برسم !

 

 

 

 

من نمی خـوام فـکـر کـنـی کـه عـاشقیم یه حرفه

 

یه کــم اگــه نبــاشی آب مـی شه مثـل بـــرفـه

 

دلـم می خواد بـدونـی دلـم مـث یـه دریـاس

 

به وسعت نگاهت٫عمیق وخیس وژرفه

 

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

 

من نمـی خـوام بگم کـه چشات خـود ستـارس

 

چشـات اگـه نبــاشه ستــاره بی اشـارست

 

من نمیخوام رو کاغذ فقط نوشته باشم

 

دیـدن روی مـاهت تولـد دوبارس

 

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

 

من نمی خوام بگــم کــه صد بــار واسـه تـو مـردم

 

قــــدِّ  تمـــوم  دنیـــــا عـــاشق  و دلــسپــــردم

 

میخوام خودت حس کنی٫بدون طعم حرفت

 

چقد توقحطی نور٫ لحظه هاروشمردم

 

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

 

من نمـی خــوام بهـــار شـه ٫ من عــاشق پــائیـزم

 

پـائیزمیشه عاشق تر واسه  تـو اشک میریـزم

 

من نمـی خــوام عــاشقیــم مثل بقیـه بـاشه

 

فقط بگم فدات شم ٫ فقط بگم عـزیزم

 

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

 

من نمی خـوام داشتـنـت ٫ واســه مـن آسون بشــه

 

نعمت بــا تــو بــودن ٫ اینجــا فـراوون بشــه

 

من نمی خوام با خودت بگی که نه محاله

 

کیوان عاشق من٫ شبیه مجنون بشه

 

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

 

من نمـی خــوام بـگـــم کـــه ببـــاری بـــارون میــــاد

 

بــه خــاطـــرتــــو چشـم گــلای رز خــــون میـــاد

 

من نمیخـوام فکــر کـنـی حـرفــای عــاشقـونــم

 

همین جورآسون میره همین جورآسون میاد

 

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

 

 

به اين سقفهاي كوتاه دل نبسته ام ،

به باغهايي كه به پلك برهم زدني از بهار به زمستان مي غلتند ،

به دلهاي معمولي اميدي نيست و به هر پنجره اي نبايد دخيل بست

از آن خيابان نمي توان به تو رسيد

و از هر درختي نمي توان رفت و آمد پرنده ها را سوال كرد .

من خوب مي دانم كه هيچ تقويمي نمي تواند بگويد كه چه وقت برمي گردي ،

چگونه بي تو از عشق بگويم و از خاطره هايمان كه از مهتاب زيباترند .

بي تو چگونه از رفتن بگويم و از مومن هايي كه دريا را به ماهي ها مي آموزند ،

اين روزهاي دل گرفته بي تو به پايان نمي رسند

و حرفهاي من هر غروب ناتمام مي مانند

چرا رفتي؟

هنوز مي توانستيم چراغ علاقه را روشن نگاه داريم

و خنده هاي بسياري را تجربه كنيم هنوز اميدهاي فراواني در راه بود .

هنوز چند پرتقال ، چند پرستو ، چند برف و ...

چرا رفتي؟

هنوز بايد عصرها در پياده روهاي زندگي قدم بزنيم

و از شاخه هاي تخيل ميوه آرزو بچينيم ،

هنوز مي توانستيم بر سفره مهرباني بنشينيم .

چگونه تو را فراموش كنم؟

به اتاقهاي افسرده كه سراغ تو را مي گيرند چه بگويم؟

هر وقت دلم گرفت براي چه كسي نامه بنويسم؟

چرا پلهاي دوستي را شكستي؟

بي تو بشقابهاي اندوه را چگونه بشويم؟

و چگونه اتاق تنهايي را جارو كنم؟

به اين سقفهاي كوتاه دشنام نمي دهم

و به باغهايي كه به پلك برهم زدني از سبز به زرد مي غلتند،

سرزنش نمي كنم من خوب مي دانم كه تو يك روز برمي گردي ...

هنوز براي دوست داشتن وقت هست ....

 

 

 

 

روزگاري غنچه قلبم دچار عشق بود

 

گل شدن پرپر شدن در اختيار عشق بود

 

بس که دستم گرم احساسات دستان تو شد

 

در خيال من زمستان هم مهبار عشق بود

 

گرچه توفان قايق احساس مارا غرق کرد

 

باز در ساحل دلي در انتظار عشق بود

 

دستي از نسل غروب شعله ها از منم گرفت

 

چشمانت که تنها اعتبار عشق بود

 

کاش مانند غريبان عاشق هم مي شديم

 

آشنايي اشتباه آشکار عشق بود

 

خذه زرد که پاييزان به صحرا مي زند

 

غنچه مي گريد نميداند که کار عشق بود 

  

|+|
نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 18:18
< آموزش قالب كدجاوا> > < قالب و كدهاي جاوا > < > < بزرگترین گالری کدهای جاوا ***java4ir.blogfa.com***
***java4ir.blogfa.com***
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com