تبليغاتX
به نام او که یادش ترنم عارفانه زندگیست ::
به نام او که یادش ترنم عارفانه زندگیست
.: آپ آخر :.

   

 خدایا !

با خورشید می نویسم  با ابر می گریم ، با ستاره درخشان می شوم .

خدایا ، ای تنها موجود بی نیاز ، به درگاهت آمده ام تا وجود تو مرا همراهی کند .

خدایا ، این انسان که تو او را آفریدی ، نیازمند توست ، او را یاری ده که جز تو پناهی و تکیه گاهی برایش نیست .

خدایا ، هستی ام به تو ریشه دارد ، مرا از هستی ام که خود عطا کرده ای دور مگردان .

خدایا ، سکوت صحرا را با نغمه ی بلبلکان شادباش می دهم ...

خدایا ، امیدم را ناامید مگردان .

خدایا از شفق آسمانت به طلوع سپیده پناه می برم تا زندگی ام جلای محبت گیرد.  

 

 

 

 

آنچه را كه كرم ابريشم پايان دنيا مي پندارد ، از نظر پروانه آغاز زندگي است !

اين است نهايت زندگي . پيله اي به دور خود تنيده ام . پيله اي به نام زندگي ، هر روز تاري و پودي ، هر روز مي بافمش . در بندم و گويي آزادم . هر تاري يك خاطر و هر پودي يك خاطره . تارهايي ظريف . يك روز اين طرف ، روز ديگر آن طرف . انقدر مشغولم كه گويي زندگي اينست . مي بافمش به رنگ ، مي بافمش به ناز و اينست زندگي ، گره اي در هم و تنيده به هم ؛ تاری و پودی ... هر روز سنگین تر ... هر روز پیچیده تر ... حرکت سخت تر ...

می بافم و می بافم ، گره ای باز می کنم و .... باز می بافم . باز هم گره ای و امروز ....

روز رفتن است ... و

چه سخت است رفتن ، چه سخت !

پس این همه که بافته ام چه ؟!!!

پس این همه بار که بر دوش دارم....؟!!!

امروز روز رفتن است و من چه خسته .

خسته از این همه تنیدن . حالا که این همه سنگین شده ام برایم رفتن چه دشوار است .

باید همه ی تارها را پاره کنم. هر چه بافته ام را بشکافم .

آه ، نور.....

تمام زندگی ام ، تمام این بندهای خاکی ، که باعث شده بود این همه نور را نبینم .

باید همه ی آنچه را که بافتم رشته کنم .

آه ، خدایا ، چه نوری ! چه گرمایی !

هر آنچه خود بافته ام زندگی ام را سرد کرده بود....

تمام آنچه بافته ام ... اینها تمام عمرم است ، تمام زندگی ام و....

چه سرد!

چه سخت!

چه بی نور!

آه ، باید بروم ، باید تمام بندهای پشت سرم راببرم.

نیروی مرموزی مرا به اعماق می برد ، پرده ها از جلوی چشمانم کنار می رود ، محیط اطرافم وضوح بیشتری می یابد ، خودم واقعی تر شده ام ، انگار حالا مرکز جهان شده ام ، هیچ رنگی نیست که جهان واقعیت شود ... هیچ مفهومی که خاطرم را بیازارد....

هیچ چیزی که به آن متعلق باشم ...

کم کم ، بار هستی ، سبک و سبک تر می شود ، با همان آهنگی که با تنیدن تارها رفته رفته سنگین تر شده بود.

حقیقت به همین سادگی ، به همین زیبایی و به همین نزدیکی است .

دریغا ، که زمین ؛ دل مشغولی این همه بازی بود....

مبادا دیرم شده باشد ؟؟!!!!!!!!!!

باید زودتر تارها را رشته کنم . آه ، باید بروم ...

خدایا ، نور... و

بعد

بالهای پرواز و رها شدن و دور شدن از این همه بند خاکی ....

و اینبار خود زندگی ... پرواز در نور ... پرواز در ملکوت و آغاز راه ...

زندگی ما هم به همین گونه است مثل تنیدن تار تنهایی به دور خود و بعد رهایی و آغاز ، به همین خاطر است که جدا شدن و پرواز کردن برایمان سخت و دشوار است!

آغاز راه و بافتن تارها آسان است ولی رشته کردن و جدایی و پایان راه سخت است !

زندگی ما هم درست مثل کرم ابریشم است ، که آنقدر در پیله ی خود می پیچیم ، آنقدر بار گناه بر روی بالهای فرشته هایمان می گذاریم که دل کندن و رفتن برایمان سخت و طاقت فرساست!

ولی آغاز زندگی وقتی است که باید برویم ، باید جدا شویم ، آن زمان است که باید پرواز کنیم که اگر بال های نجات نداشته باشیم در ملکوت و آسمان ها سقوط می کنیم .

ماندن و عادت کردن آسان است و رفتن تغییری است دشوار !

و چه خوب است که حتی در تنهایی خویش ، حتی زمانی که در حال تنیدن پیله های حسرت به دور خود هستیم به فکر پرواز کردن و رفتن هم باشیم تا به اوج زیبایی و عشق برسیم و مانند پروانه پایان زندگی را آغاز راه بدانیم !!!!!  

 

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ،

همه تن چشم شدم  خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه ، كه بودم

در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد ، عطر صد خاطره پيچيد :

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه ، محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام :

بخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آمد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه ي عشق گذران است ،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني  ، چندي از اين شهر سفر كن !

با تو گفتم « حذر از عشق !؟ ندانم »

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ، نتوانم !

روز اول ، كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام  تو نشستم

تو به من سنگ زدي ، من نرميدم ، نگسستم ...

باز گفتم كه « تو صيادي و من آهوي دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !»

اشكي از شاخه فروريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آمد كه : دگر از تو صدايي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم.

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگرهم ،

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو ، اما ، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!!!!

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 15:37
< آموزش قالب كدجاوا> > < قالب و كدهاي جاوا > < > < بزرگترین گالری کدهای جاوا ***java4ir.blogfa.com***
***java4ir.blogfa.com***
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com